... به دور از هیاهوی زندگی و فارغ از داشتن و نداشتن ، به اینجا رسیدم که رمز زیباییست تقابل زشت وز یبایی ، و لبریزم از هرجه رنگ تعلق پذیرد.....
پ.ن : هنوز برایم معادله، داشتن حل نگشته است .
+
نوشته شده در جمعه شانزدهم مرداد 1388ساعت 12:11 بعد از ظهر  توسط رضا
|
زندگی راز ناگشوده و پنهان است ، در پستوی خانه باید نشست و فقط نظاره گر بود .زندگی پرواز جان است و بوی گل اطلسی ..
راستی مادر جان برای همه خوبیهایت و ارزشهای والای انسانی ترا تا ابدیت دوست دارم ..........
+
نوشته شده در جمعه دوم مرداد 1388ساعت 12:25 بعد از ظهر  توسط رضا
|
.... در پوست خود نمی گنجم که از همه وقت تنهاتر هستم
و خوشحال از اینکه هنوز معمای سبز رودخانه برایم حل نگشته است
و اثری از راز خاکستری گسترده بر حاشیه ها نمانده .......
+
نوشته شده در پنجشنبه یکم مرداد 1388ساعت 9:23 قبل از ظهر  توسط رضا
|
.. در روزی که هوا گرد و غبار ی ست در کنار پنجره به بیرون نگاه می کنم از دور همه چیززیبا و خوش آیند است ، زیر لب آواز مبهمی را از اعماق وجودم می خوانم و حاضر نیستم این لحظات با خویش بودن را با هیچ چیزی عوض کنم .....
+
نوشته شده در سه شنبه سی ام تیر 1388ساعت 7:59 بعد از ظهر  توسط رضا
|
در غروب روز دوشنبه با خود نشسته ام ، در سکوتی مجض و بدون چشم داشتی به آینده ، راضی از هستی ، چه زیباست وقتی تنهائیت را با خودت سپری کنی .
دیر زمانی ست تمام لحظاتم بی تردید با خود بوده ام
و جه لذتی می بر م از تکرار با خود بودن ، با خود ماندن و به انتظار کسی نبودن .....
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم تیر 1388ساعت 8:17 بعد از ظهر  توسط رضا
|
زمان به من آموخت که دست دادن , معنای رفاقت نیست ,
بوسیدن گل , ماندن نیست ,
و عشق ورزیدن , ضمانت تنها نشدن نیست...
+
نوشته شده در یکشنبه هفتم تیر 1388ساعت 10:31 قبل از ظهر  توسط رضا
|
نومیدی هنگامی که به مطلق می رسد ، یقینی زلال و آرامش بخش می شود.
چه قدرت و غنایی است در ناگهان هیچ نداشتن !
دکتر علی شریعتی / هبوط در کویر
+
نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم خرداد 1388ساعت 12:57 بعد از ظهر  توسط رضا
|
معبودا !
این قامت خمیده جز به دیدار تو راست نمی شود و این تنهای غریب جز در خانه تو هر آنچه خواست نمی شود...
+
نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم خرداد 1388ساعت 12:32 بعد از ظهر  توسط رضا
|
مانده ام در کنار رودخانه ای و در زیر آسمان نیلی در غروبی
با نی ساز همیشگیم هم آوایم و یادی از یاران سفر کرده در دل دارم
نی وجودی از من گشته در این سرای غریب
+
نوشته شده در یکشنبه بیستم اردیبهشت 1388ساعت 12:54 بعد از ظهر  توسط رضا
|
ما راه می رفتیم و زندگی نشستن بود !
ما می دویدیم و زندگی راه رفتن بود !
ما می خوابیدیم و زندگی دویدن بود .
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم مهر 1387ساعت 2:17 بعد از ظهر  توسط رضا
|