تبليغاتX
رها تر از همیشه
تنهایی ای یار دیرینه ام ُ ای صمیمی ترینم ُ همیشگیم ُ با چه واژه ای تر بیان کنم تویی که دیروز  ُ امروز و فردا پیش منی .

دیگر با سکوت تو و خلوص تو و گستردگیت پیوند جاودانه ای خورده ام.

بر آنم در هیاهوی شهر فاصله ای با تو نداشته باشم .

ای یاور همیشه گیمُ با تو دیگر آرزویی نمی توانم داشته باشم.

ساعت زنگ می زند ساعت ۵/۶ صبح است و بیدار میشومُ به دنبال روزمرگیها یم میروم.

ای صمیمی ترینم با من بمان.

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم دی 1386ساعت 12:54 بعد از ظهر  توسط رضا  | 

عجب رويايي است ، روياي تنها بودن و تنها زيستن

بعد از آنكه وابسته تو گرديدم ، گفتي كه سخت است چنين رسمي ، بهتر است تنها باشي.

رهايم كردي ، تا اينكه ديروز تو را ديدم از همه زمانها زيباتر ،جوانتر و شادابتر.

بايد به تنهايي و رها بودن از تو عادت كنم زيرا تو نميتواني با من بماني.

به داخل اطاق آمدم و تصميم گرفتم كه نيم ساعت سكوت كنم، به سقف اطاق خيره شدم.

عجب واقعيت تلخي ست تنها بودن....

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام آبان 1386ساعت 10:20 قبل از ظهر  توسط رضا  | 

رو به پنجره شوق در یک نیمه شب مهتابی ، بادی نجواکنان از دیاری ناشناخته و غریب صدایم کرد ، در را باز نمودم باد را دیدم ، سبکبار و آسوده ، فارغ از وابستگیها ، دانستم که خدایا چقدر از مسر فاصله دارم . با بودن فاصله ها میتوان پی به نبودن برد . باد همچنان می وزید با سمتی از شمالغربی و با سرعتی دل انگیز .

مهتاب می درخشید و نور سفید فامش را به روی زمین گسترانیده بود.

افسوس زیبایی این هستی را خیلی کم درک کرده بودم، باشد همانی گردم که او می خواهد.

مهتاب همچنان می درخشید باد نیز با همان جهت و سرعت می وزید و من در فکر رفتن به داخل قفسم  بودم ....

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم آبان 1386ساعت 8:14 بعد از ظهر  توسط رضا  | 

چه زیباست

برق چشمانت

آن هنگام که

جان کندنم را نظاره میکنی!

بگذار در چشمانت بنگرم.

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم آبان 1386ساعت 10:20 بعد از ظهر  توسط رضا  | 

از تمام رمز و رازهاي عشق

 

 جز همين سه حرف

 

جز همين سه حرف ساده ي ميان تهي

 

چيز ديگري سرم نمي شود

  

من سرم نمي شود
                                                   ولي......
راستي


              دلم 

 

                                   كه مي شود!

 

                 (قيصر امين پور ) 

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم آبان 1386ساعت 10:19 قبل از ظهر  توسط رضا  | 

تو به من خندیدی
و نمی دانستی
من به چه دلهره از باغچه ی همسایه
سیب را دزدیدم
باغبان از پی من تند دوید                                                 
سیب را دست تو دید
غضب آلوده به من کرد نگاه
سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک
و تو رفتی و هنوز
سالهاست که در گوش من آرام آرام
خش خش گام تو تکرار کنان  
می دهدآزارم
و من اندیشه کنان غرق در این پندارم
که چرا ؟؟؟؟؟
" باغچه ی  کوچک ما سیب نداشت ."

(حمید مصدق)

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم آبان 1386ساعت 11:4 قبل از ظهر  توسط رضا  | 

میتوانستم ناله  کنم...خنديدم

ميتوانستم شکايت کنم...قدردانی کردم

ميتوانستم فرياد بزنم...سکوت کردم

ميتوانستم نفرين کنم...دعا کردم

ميتوانستم ويران کنم...ساختم

ميتوانستم تحقير کنم...خود را شکستم

ميتوانستم برانمت...بدرقه ات کردم

يادم باشد..حرفی نزنم که به کسی بربخورد

نگاهی نکنم که دل کسی بلرزد

راهی نروم که بيراه باشد

خطی ننويسم که

آزار دهد کسی را

يادم باشد که روزگار خوش است...همه چيز بر وفق مراد....

خب

تنها دل ما

دل نيست ...

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام مهر 1386ساعت 12:56 بعد از ظهر  توسط رضا  | 

تا اطلاع بعدی خدا نگهدار
+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم شهریور 1386ساعت 1:4 بعد از ظهر  توسط رضا  | 

 

عشق يعنی مهر بی چون و چرا....

عشق يعنی مهر بی اما و اگر....

عشق يعنـی رفتـن بـا پای سر....

عشق يعنی دل تپيدن بهر دوست....

عشـق يعنی جـان من قربان اوست....

عشق يعنی خواندن از چشمای او حرف های دل....

عشق يعنی يار مهربان زندگی....

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم مرداد 1386ساعت 1:43 بعد از ظهر  توسط رضا  | 

لذتي که در فراق هست در و صال نيست چون در فراق شوق و صال هست و در وصال بيم فراق.
+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم مرداد 1386ساعت 1:32 بعد از ظهر  توسط رضا  |