چون که پیری رسید دانستم پیر پیر است گرچه شیر بود
کدام کتاب را بخوانم ؟ کنار کدام خوشهً انگور بمانم به سوي کدام اقيانوس پارو بزنم؟ چه کنم با مظلوميت پيراهنم ؟ کدام سيب بوي دهان تو را دارد؟ بوي عشق و مهرباني را؟

آموختم زندگی دشت غم است
شادیش ٬ اندوه و عشقش ماتم است
زندگی قصه ی پر غصه ی یک زندانی است
که به حبس ابدی محکوم است
خیلی کوچک و کودک که بودیم قلب های ساده و خوش باورو پاکی داشتیم.
بلاخره ناممان میان آدم بزرگ ها ثبت شد و در هیاهوی بی اعتبار زندگی آرزوی عشق کردیم ..........

از دریا پرسیدن عشق چیست؟گفت:خشکیدن،از گل پرسیدن عشق چیست؟
گفت:پرپر شدن
از زمین پرسیدن عشق چیست؟
گفت:لرزیدن
از آسمون پرسیدن عشق چیست؟گفت:باریدن
ازانسان پرسیدن عشق چیست؟ناگهان ندایی از درونش گفت:یک عمر جدایی.

بي اراده متولد مي شويم؛ با حسرت زندگي مي کنيم و با اندوه مي ميريم....و آنچه در آن فنا راه ندارد محبت خالصانه است.


از خدا خواستم که غرور را از وجودم بردارد، و خدا گفت نه
گفت که برداشتن آن کار او نيست، بلکه من بايد خودم از آن دست بکشم
از خدا خواستم تا به من صبر وبردباري عطا کند، و خدا گفت نه
گفت که صبر و بردباري از تحمل مصائب و مشقات به دست مي آيد
نمي توانم آن را عطا کنم؛ بايد خودت آن را کسب کني
از خدا خواستم به من شادي بدهد، و خدا گفت نه
گفت که او برکات را مي دهد، شادي را خودم بايد داشته باشم
از خدا خواستم درد و رنج را از سر راهم بردارد، و خدا گفت نه
گفت رنج و مشقت تو را از مشغوليت هاي دنيوي دور مي کند و بمن نزديکتر مي سازد
از خدا خواستم که روح مرا رشد دهد، و خدا گفت نه
گفت که من خودم بايد رشد کنم، او فقط مرا هرس مي کند تا بيشتر ميوه بياورم
از خدا خواستم تا کمک کند تا ديگران را دوست داشته باشم ، به همان اندازه که او مرا دوست دارد
و خدا گفت
خشنودم که سرانجام چشم دلت باز شد
در التهاب سطوح و اضطراب رنگها
نقاشی ات می کنم
پيش از آنکه نقشی جز تو
در بوم هيچ نقاشی، نقش بندد . . .
به کدامین جرم حکم صبر برای من صادر شد
جرم من عشق بود .


اگر مي داني در اين جهان کسي هست
که با ديدنش رنگ رخسارت تغير ميکند
و صداي قلبت آبرويت را به تاراج مي برد
مهم نيست که او مال تو باشد
مهم اين است که فقط باشد وبرای خودش
زندگي کند----------
چه غريب ماندي اي دل نه غمي نه غمگساري نــه بــه انـتـظـــار يــاري ، نــه ز يـــار انـتــظــاري غــم اگــر بــه کــوه گـويــم بــگـريــزد و بــريــزد کــه دگــر بــديـن گــرانـي نـتـوان کشيــد بــاري سحرم کشيده خنجر که چرا شبت نکشتهست تــو بـکــش که تا نيفـتـد دگـرم بـه شـب گـذاري نه چنان شکسـت پشتـم که دوبـاره سـر بـرآرم منـم آن درخـت پيـري که نـداشـت بـرگ و بـاري .

اگه تو مال من بودی ماه از چشات طلوع می کرد
پرستو از رو دست تو نغمه هاشو شروع می کرد
اگه تو مال من بودی کلاغ به خونش می رسید
مجنون به داد اون دل زرد و دیوونش می رسید
اگه تو مال من بودی همه خبردار می شدن
ترانه های عاشقی رو سرم آوار می شدن
اگه تو مال من بودی قدم رو پاییز میزدیم
پاییز می فهمید که ماها زبونشو خوب بلدیم
اگه تو مال من بودی انقد غریب نمی شدم
من چی می خواستم از خدا دیگه اگه پیشت بودم
اگه تو مال من بودی دور خوشی نرده نبود
دل من اون آواره ای که شبا می گرده نبود
اگه تو مال من بودی چشام به چشمات شک نداشت
تنگ بلور آرزوم مثل حالا ترک نداشت
اگه تو مال من بودی جهنمم بهشت می شد
قصه ی عشق ما دو تا ، عبرت سرنوشت می شد
اگه تو مال من بودی می بردمت یه جای دور
یه جا که تو دیده نشی نباشه حتی کمی نور
اگه تو مال من بودی ، می ذاشتمت روی چشام
بارون می خواستی می بارید ، ابر سفید گریه هام
اگه تو مال من بودی برگا تو پاییز نمی ریخت
شمعی که پروانه داره ، اشک غم انگیز نمی ریخت
اگه تو مال من بودی قفس دیگه اسیر نداشت
آدما دارا می شدن ، دنیا دیگه فقیر نداشت
اگه تو مال من بودی خیال نمی کنم باشی
پس می رم و می کشمت پیش خودم تو نقاشی( مریم حیدر زاده)
A friend is someone who cares and helps you when you are in trouble or when you are hurt.
A friend comes in different ways.
A friend will always remember you in their heart and you will remember them, too.

عشق رازی است مقدس. برای کسانی که عاشقند، عشق برای همیشه بیکلام می ماند؛ اما برای کسانی که عشق نمیورزند، عشق شوخی بی رحمانهای بیش نیست...



پس اين ها همه اسمش زندگي است
دلتنگي ها دل خموشي ها ثانيه ها دقيقه ها
حتي اگر تعدادشان به دو برابر آن رقمي كه برايت نوشته ام برسد
ما زنده ايم چون بيداريم
ما زنده ايم چون مي خوابيم
و رستگار و سعادتمنديم
زيرا هنوز بر گستره ويرانه هاي وجودمان پانشيني
براي گنجشك عشق باقي گذاشته ايم
خوشبختيم زيرا هنوز صبح هامان آذين ملكوتي بانگ خروس هاست
سرو ها مبلغين بي منت سر سبزي اند
و شقايق ها پيام آوران آيه هاي سرخ عطر
و آتش
برگچه هاي پياز ترانه هاي طراوتند
و فكر من
واقعا فكر كن كه چه هولناك مي شد اگر از ميان آواها
بانگ خروس رابر مي داشتند
و همين طور ريگ ها
و ماه
و منظومه ها
ما نيز بايد دوست بداريم ... آري بايد
زيرا دوست داشتن خال با روح ماست
منظومه ها - حسين پناهي
من دلم مي خواهد
خانه اي داشته باشم پر دوست
کنج هر ديوارش
دوستهايم بنشينند آرام
گل بگو گل بشنو
هرکسي مي خواهد
وارد خانه پر عشق و صفايم گردد
يک سبد بوي گل سرخ
به من هديه کند
شرط وارد گشتن
شست و شوي دلهاست
شرط آن داشتن
يک دل بي رنگ و رياست
بر درش برگ گلي مي کوبم
روي آن با قلم سبز بهار
مي نويسم اي يار
خانه ي ما اينجاست
تا که سهراب نپرسد ديگر
خانه دوست کجاست؟
فریدون مشیری