بعد از آنكه وابسته تو گرديدم ، گفتي كه سخت است چنين رسمي ، بهتر است تنها باشي.
رهايم كردي ، تا اينكه ديروز تو را ديدم از همه زمانها زيباتر ،جوانتر و شادابتر.
بايد به تنهايي و رها بودن از تو عادت كنم زيرا تو نميتواني با من بماني.
به داخل اطاق آمدم و تصميم گرفتم كه نيم ساعت سكوت كنم، به سقف اطاق خيره شدم.
عجب واقعيت تلخي ست تنها بودن....
رو به پنجره شوق در یک نیمه شب مهتابی ، بادی نجواکنان از دیاری ناشناخته و غریب صدایم کرد ، در را باز نمودم باد را دیدم ، سبکبار و آسوده ، فارغ از وابستگیها ، دانستم که خدایا چقدر از مسر فاصله دارم . با بودن فاصله ها میتوان پی به نبودن برد . باد همچنان می وزید با سمتی از شمالغربی و با سرعتی دل انگیز .
مهتاب می درخشید و نور سفید فامش را به روی زمین گسترانیده بود.
افسوس زیبایی این هستی را خیلی کم درک کرده بودم، باشد همانی گردم که او می خواهد.
مهتاب همچنان می درخشید باد نیز با همان جهت و سرعت می وزید و من در فکر رفتن به داخل قفسم بودم ....
چه زیباست برق چشمانت آن هنگام که جان کندنم را نظاره میکنی! بگذار در چشمانت بنگرم.
از تمام رمز و رازهاي عشق
جز همين سه حرف
جز همين سه حرف ساده ي ميان تهي
چيز ديگري سرم نمي شود
من سرم نمي شود
ولي......
راستي
دلم
كه مي شود!
(قيصر امين پور )

(حمید مصدق)