تبليغاتX
رها تر از همیشه - به یا د خدا

رو به پنجره شوق در یک نیمه شب مهتابی ، بادی نجواکنان از دیاری ناشناخته و غریب صدایم کرد ، در را باز نمودم باد را دیدم ، سبکبار و آسوده ، فارغ از وابستگیها ، دانستم که خدایا چقدر از مسر فاصله دارم . با بودن فاصله ها میتوان پی به نبودن برد . باد همچنان می وزید با سمتی از شمالغربی و با سرعتی دل انگیز .

مهتاب می درخشید و نور سفید فامش را به روی زمین گسترانیده بود.

افسوس زیبایی این هستی را خیلی کم درک کرده بودم، باشد همانی گردم که او می خواهد.

مهتاب همچنان می درخشید باد نیز با همان جهت و سرعت می وزید و من در فکر رفتن به داخل قفسم  بودم ....

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم آبان 1386ساعت 8:14 بعد از ظهر  توسط رضا  |